تبلیغات
زیباترین داستان های کوتاه
زیباترین داستانک های آموزنده و سرگرم کننده

...

جمعه 1 بهمن 1389 03:05 ب.ظ

نویسنده : حمید

من در این بستر بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو می جویم باز

با همه چشم ترا می جویم

با همه شوق ترا می خواهم

زیر لب باز ترا می خوانم

دایم آهسته به نام

ای مسیحا!

اینک!

مرده ای در دل تابوت تکان می خورد آرام آرام ...



شاملو




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

شكلات

پنجشنبه 29 مهر 1389 02:02 ب.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

با یك شكلات شروع شد . من یك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم یك شكلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . دید كه مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستی كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده می شود ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستیم .» خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر كجا كه دلت می خواهد یك تا بگذار . اصلأ یك تا بكش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمی كرد .می دانستم . او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید .

گفت : «بیا برای دوستی مان یك نشانه بگذاریم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همدیگر را می بینیم یك شكلات مال تو و یكی مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»

هر بار یك شكلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یك شكلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می كردیم . یعنی كه دوستیم . دوست دوست . من تندی شكلاتم را باز می كردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مكیدم . می گفت :«شكمو ! تو دوست شكمویی هستی » و شكلاتش را می گذاشت توی یك صندوق كوچولوی قشنگ . می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند»

صندوقش پر از شكلات شده بود . هیچ كدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر یك روز شكلات هایت را مورچه ها بخورند یا كرم ها ، آن وقت چه كار می كنی؟» گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خواهم تا موقعی كه دوست هستیم » و من شكلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی كه تا ندارد.»

یك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی كند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» . من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .یادش رفت به من شكلات بدهد . من یادم نرفت . یك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «این برای خوردن» یك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچكت» . یادش رفته بود كه صندوقی دارد برای شكلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم . می دانستم دوستی من «تا» ندارد . مثل همیشه . خوب شد همه شكلات هایم را خوردم . اما او هیچ كدامشان را نخورد . حالا با یك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 23 فروردین 1392 11:06 ب.ظ

كرم شب تاب

پنجشنبه 29 مهر 1389 01:59 ب.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می كرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه كه باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب كنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.

و هر كه آمد چیزی خواست. یكی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یكی جثه ای بزرگ خواست و آن یكی چشمانی تیز. یكی دریا را انتخاب كرد و یكی آسمان را.

در این میان كرمی كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم. نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی ‚ نه آسمان ونه دریا. تنها كمی از خودت‚ تنها كمی از خودت را به من بده.

و خدا كمی نور به او داد.

نام او كرم شب تاب شد.

خدا گفت : آن كه نوری با خود دارد‚ بزرگ است‚ حتی اگربه قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی كه گاهی زیر برگی كوچك پنهان می شوی.

و رو به دیگران گفت : كاش می دانستید كه این كرم كوچك ‚ بهترین را خواست. زیرا كه از خدا جز خدا نباید خواست.

××××

هزاران سال است كه او می تابد. روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ كرم شب تاب روشن است و كسی نمی داند كه این همان چراغی است كه روزی خدا آن را به كرمی كوچك بخشیده است.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 23 فروردین 1392 11:07 ب.ظ

می توان فاصله ها را برداشت...

دوشنبه 19 مهر 1389 02:24 ق.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: شعر کوتاه ،
یکی از بینظیرترین عکسهای تاریخ! - http://www.funpatogh.com

زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان،
بر درختی تهی از بار زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت

می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 23 فروردین 1392 11:08 ب.ظ

دلقک

دوشنبه 19 مهر 1389 02:08 ق.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دكتر تعریف كرد، دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود

مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 23 فروردین 1392 11:18 ب.ظ

راز خوشبختی در زندگی مشترک!

دوشنبه 19 مهر 1389 01:42 ق.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

روزی یک زوج،بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند.تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شون رو) بفهمند

سردبیر میگه:آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم،اونجا برای اسب سواری هر دو،دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو زین انداخت .

همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد.بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:"این دومین بارت" بعد بازم راه افتادیم .وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :"چیکار کردی روانی؟ حیوان بیچاره رو کشتی!دیونه شدی؟"

همسرم با خونسردی یه نگاهی به من کرد و گفت:"این بار اولت بود


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

سراب

سه شنبه 21 مهر 1388 06:42 ق.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟ مادر اندکی رفت به فکربا نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست. عشق؛ بازگشت پرستوهاست. عشق؛ نوید تَداوم است. مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست. عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست. عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است. دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است. تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است. راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟ دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم. بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد . یاد آن سیلی سرخ. یادآن عشق حقیر. یاد آن قلب بی مهر ووفا . گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست...

http://www.geocities.com/shadan_le_buteur_fou/Madar.gif



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دفترچه عشق...

دوشنبه 20 مهر 1388 09:23 ب.ظ

نویسنده : محمد

سکوتی بر طاقچه ی قلبم سایه افکنده
چه می گوید و از که می گوید
می گوید فریاد بکش و بگو
نه به خودش بلکه به دلش
که دوستت دارم حتی اگر بازم هم بگویی نه

دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماندکسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است که بیاید و به هر
رفتنی پایان دهد دلم برای کسی تنگ است که
آمد رفت ...... و پایان داد کسی .... کسی که من
همیشه دلم برایش تنگ می شود
....كسی كه دوستش دارم ....عاشقانــــــه
همیشـــــــه
تاابدتاخودخداونـــــد!...دلم برای تو تنگ
است

توی بارون راه نرفتی تا بفهمی من چی میگم
تو نیدیدی اون نگاهو تا بفهمی از كی میگم
چشمای اون زیر بارون سر پناه امن من بود
تكیه گاه دنج پلكاش جای خوب گم شدن بود
اگه اونو دیده بودی با من این شعرو میخوندی
توی شب داد میكشیدی نازنین چرا نموندی
حالا زیر چتر بارون بی تو خیس خیس خیسم
زیر رگبار گلایه دارم از تو مینویسم

تمام روزها،روی تنهایی ام راه می روم،به همه جا نگاه می كنم.خورشید از لای پنجره نمی تابد به اتاق.و پروانه پریدن را لای كتاب جا گذاشته است.ای كاش می توانستم آبی آسمان را بیاورم.ای كاش دوستم می داشتی

هنگامی كه چشمانت با آغاز من طلوع كرد را فراموش نمی كنم،چشمانی كه غروب با دیگری را نداشت.با من بمان تا در سراچه ذهنم برایت قصری بسازم ،قصری با گلهای شب بو و مریم،قصری كه هرروز صبح با ندای عشق عطر آگین شود،قصری كه با پاك ترین عشق ها هر روز غبار روبی می شود.با من بمان تا خاطرات را با عشق تجربه كنیم

عشق شكوفه هایی است كه در سپیده دم میشكفد.آوایی است كه در شبی مهتابی از گلوی فرشته ای بیرون می آید و چشمه ایی است كه برای نخستین بار از دل سنگی می جوشد.
عشق كلبه متروكی است در پناه چناری كهنسال كه بامدادی زیبا و شامگاهی غم انگیز دارد.
عشق چراغ امید همه ره گم كردگان سرگردان بیابان زندگی است
عشق گاهی فانوسی است در یك قصر و آفتابی است در یك كلبه
عشق نام فرشته مهربانی است كه من هرگز نخواهمش دید ، لیكن می دانم كه دست مرا از نخستین روز تولد در دست خویش گرفته و مرا در جاده های دور و دراز زندگی براه می برد.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1388 06:29 ق.ظ

کاش می شد....

دوشنبه 20 مهر 1388 09:11 ب.ظ

نویسنده : محمد
ارسال شده در: شعر کوتاه ،
کاش میشد روی زمین ما دوتا باشیم و بــــس
خسته ام از آدما زندونیم توی قفس
من میخوام کاری کنی که انتظار تموم بشه
بغض تنهایی من بی تو داره وا میشه
میخوام ابرارو ببینم میخوام اون بالا بشینم
میخوام اونجا دلمو بشکافمو بگم که این پایین برام هیچی نداشت ...
حالا ابرا واسه من سیاهنو اشک میریزن
ازشون میخوام منو بیان ازینجا ببرن
رو زمین جایی نمونده بیا که با هم بپریم
غموغصه هامونو بیا ازینجا ببیرم
میخوام ابرارو ببینم میخوام اون بالا بشینم
میخوام اونجا دلمو بشکافمو بگم که این پایین برام هیچی نداشت ...

 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1388 06:31 ق.ظ

مرا تنها مگذار...

دوشنبه 20 مهر 1388 09:04 ب.ظ

نویسنده : محمد
ارسال شده در: شعر کوتاه ،
دستهایم برایت شعر می نویسند
اما تو نخواهی خواند
آتش عشق در چشمانم غوطه می زند
ولی تو هرگز نخواهی دید
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
و باز تو درک نخواهی کرد
عشق من ...
مرا تنها مگذار
کنار این پرچین های کوتاه که یادآور لحظات و خنده های ما بود
یا کنار آن چنار بلند که عمری در بازیهایمان برآن چشم گذاشتیم
کنار آن دیوار کاه گلی که با گریه تو گریستم
تو از من پرسیدی چرا اشک می ریزم و من گفتم ...
یاد داری نگاه آخر را
چه آسوده می گذشتی و جا می گذاشتی
اکنون می گذارم و می گذرم
نه از تو ... نه از دنیای تو ...

آری از هستی و خاطراتت می گذرم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1388 06:31 ق.ظ

روزی تمام احساسات آدمی گرد هم جمع می شن

دوشنبه 20 مهر 1388 08:31 ب.ظ

نویسنده : محمد
ارسال شده در: شعر کوتاه ،
http://fc05.deviantart.com/fs29/i/2008/089/f/2/Dark_love_by_AmMoon1k.jpg
 
هر لحظه و ساعت زندگی در حال تغییر است

زندگی گاهی سایه و گاهی آفتاب است
پس هر لحظه تا جایی كه میتوانی زندگی كن
چون لحظه ای كه وجود دارد شاید فردا نباشد
كسی كه تو را از صمیم قلب بخواهد
به سختی در دنیا پیدا میشود
پس چنین انسانی اگر جایی هست
فقط اوست كه از همه بهتر است
پس تو آن دست را بگیر
چون آن مهربان شاید فردا نباشد
پس هر لحظه تا میتوانی زندگی كن

چون لحظه ای كه وجود دارد شاید فردا نباشد

برای استفاده از سایه ی پلكهای تو

اگر كسی نزدیك تو آمد

اگر صد هزار بار هم مواظب قلب دیوانه ی خود باشی

باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد

ولی فكر كن این لحظه ای كه هست
داستان آن شاید فردا نباشد...






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1388 06:38 ق.ظ

....

دوشنبه 20 مهر 1388 08:26 ب.ظ

نویسنده : محمد

بگذار از قصه بیرون بیایم .
دیگر توان چرخیدن ندارم .
دلم میخواهد قهر کنم . لب ورچینم .
جلوی اشکهایم را نگیرم
. دامن بلند و چین دارم را با دستهایم بگیرم و از سر این رودها بپرم و بگذرم و دور شوم .
بروم یک جایی که "مجنون" نباشد !
که این حکایت دایره وار تمام شود که دیگر نچرخم که دیگر...
آخر تو خدایی ... خدا... !!!
اشاره کنی اگر، مجنون باز می گردد و من دیگر نمی چرخم ... .
تو به من لبخند زدی و گفتی :
"لیلی بمان .قصه ی بی لیلی را کسی نمی خواند "...
من اما خسته شده بودم .
تنهاییم از خودم بزرگتر شده بود...
سالها بود چرخیده بودم!
سالها بود که لیلی بودم و مجنون کسی که می گفت من لیلی اش هستم ،
دلم میخواست او چرخیدنم را می دید ...
بی تابیم را و حرکتم را در مسیر دایره وار زمین در مسیر منحنی زمان .
"مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند
" . آخر تو خدایی ... خدا ... و تو اگر بخواهی ... "
و خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ !"...
و حالا هزارها سال است که من که لیلی ام ، دارم می چرخم...
مثل گردش نقطه های نورانی در پهنه ی وسیع آسمان "
هزار نقطه ی دوار ..." تا آن روز که " دیگر نه نقطه باشد و نه لیلی "!
و خدا گفت : " لیلی بگرد . گردیدنت را من تماشا می کنم "
" لیلی ! بگرد .
تنها حکایت دایره باقی ست... "...






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1388 06:38 ق.ظ

عشق دلیل می خواد....؟

دوشنبه 20 مهر 1388 08:13 ب.ظ

نویسنده : محمد
ارسال شده در: داستان کوتاه ،


بعضیها هیچوقت نمیفهمند

یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود ،ازش پرسید
چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟
پسر:دلیلشو نمیدونم ....اماواقعا"‌دوست دارم
دختر:تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
پسر:من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم
دختر:ثابت كنی؟من میخوام دلیلتو بگی . دوست پسر یكی از دوستام میتونه علت عاشق بودنشو بگه اما تو میگی نمیدونی!!!!
پسر:باشه !!!میگم ،چون خوشگلی
صدات گرم وخواستنیه
همیشه بهم اهمیت میدی
دوست داشتنی هستی
باملاحظه هستی
بخاطر لبخندت
بخاطر همه حركاتت

دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد
متاسفانه چندروزبعد دختر تصادف وحشتناكی كرد و به كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟نه
پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطراهمیت دادنها و مراقبت كردنهات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام
اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره،این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره
عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1388 06:39 ق.ظ

عاشق باش....

جمعه 17 مهر 1388 01:41 ق.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا

اما شیطان از عشق  و استواری و دعا متنفر بود

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان

 نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش

نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

 دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت:

 نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند

خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را

دختر نخستین گره را باز کرد ....... 

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حکایت مرد بومی

جمعه 17 مهر 1388 01:31 ق.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،
مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدفهایی را که به ساحل میافتد در آب می‌اندازد.

- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟

- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.

- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟

مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:

"برای این یکی اوضاع فرق کرد."



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7