تبلیغات
زیباترین داستان های کوتاه - مرد جوان و كشاورز
زیباترین داستانک های آموزنده و سرگرم کننده

مرد جوان و كشاورز

دوشنبه 30 شهریور 1388 09:48 ب.ظ

نویسنده : حمید
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر كشاورزی بود.
كشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.

من سه گاو نر را آزاد می كنم اگر توانستی دم یكی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول كرد.

در طویله اولی كه بزرگترین بود باز شد. باور كردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی كه در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می كوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را كنار كشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله كه كوچك تر بود باز شد. گاوی كوچك تر از قبلی كه با سرعت حركت كرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش كنم چون گاو بعدی كوچك تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همان طور كه فكر می كرد ضعیف ترین و كوچك ترین گاوی بود كه در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز كرد تا دم گاو را بگیرد...
اما گاو دم نداشت!
نتیجه :

زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ممكن است كه دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی كن كه همیشه اولین شانس را بربایی.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -