تبلیغات
زیباترین داستان های کوتاه - آقای گلیسپای
زیباترین داستانک های آموزنده و سرگرم کننده

آقای گلیسپای

سه شنبه 31 شهریور 1388 10:08 ق.ظ

نویسنده : حمید

زمانی که در کلاس هفتم درس می خواندم ، به عنوان کمک پرستار در بیمارستان محلی شهرمان کار می کردم. در مدت تابستان موفق شده بودم تا هفته ای 30 تا 40 ساعت در آنجا کار کنم.
بیشترین زمانی که در آنجا سپری می کردم در کنار آقای گلیسپای به سر می بردم . هیچ کس برای عیادت نزد او نمی آمد و به نظر نمی رسید کسی به وضعیت او توجهی داشته باشد.
خیلی از روز ها در کنار او به سر می بردم ، دستش را می گرفتم و با او حرف می زدم و به هر راهی که ممکن بود به او کمک می کردم . با آنکه تنها واکنش او فشاری بود که گهگاه به دستم وارد می ساخت ، برای من دوست نزدیکی به حساب می آمد ، ولی آقای گلیسپای در حالت بی هوشی به سر می برد.
یک هفته با پدر و مادرم به تعطیلات رفتم. هنگامی که برگشتم ، متوجه شدم آقای گلیسپای رفته است . جرأت نمی کردم از پرستار ها بپرسم او کجاست ، زیرا می ترسیدم به من بگویند او فوت کرده است . بنابراین در حالی که بسیاری از پرسش هایم بدون پاسخ مانده بود در تمام طول هشت سال تحصیلی هم به کار داوطلبانه ام ادامه دادم .
چندین سال بعد ، زمانی که در دبیرستان تحصیل کردم ، روزی در پمپ بنزینی بودم که متوجه چهره ای آشنا شدم . هنگامی که او را شناختم ، اشک در چشمانم حلقه زد. به خود جرأت دادم و از او پرسیدم که آیا نامش آقای گلیسپای است و آیا 5 سال پیش در بیماستان در حالت بیهوشی بوده است؟ او که چهره اش حالت نا مطمئنی داشت ، پاسخ مثبت داد . برایش شرح دادم که چگونه او را شناختم و چه ساعت هایی را در کنارش و با صحبت کردن با او در بیمارستان به سر برده بودم . اشک در چشمانش حلقه زد و با محبتی در آغوشم گرفت که برایم سابقه نداشت.
او برایم تعریف که چگونه در حالت بیهوشی دراز کشیده بود ، ولی صدایم را می شنید. و در همه ی آن مدت می فهمید که دستش را در میان دستانم گرفته ام . تصور می کرد موجودی که در کنارش نشسته ،نه انسان ، بلکه فرشته است . آقای گلیسپای اعتقاد قوی داشت که صدا و تماس دست من ، او را زنده نگه داشته بود.
پس از آن داستان زندگی اش و از آنچه به حالت بیهوشی او منجر شده بود ، برایم تعریف کرد . هر دوی ما مدتی گریستیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم . بعد با هم خاحافظی کردیم و هر یک به راه خود رفتیم.
با این که پس از آن دیگر اورا ندیدم ، خاطره اش هر روز قلبم را پر نشاط می کند . می دانم که میان زنده ماندن یا مرگش تفاوتی به وجود آورده بودم . مهمتر این که ، او تفاوت عظیمی در زندگی من ایجاد کرد . من هرگز نه او را و نه آنچه را برایم انجام داد از یاد نخواهم برد . او مرا به فرشته ای تبدیل کرد.
«آنجلا استارجیل»



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -