تبلیغات
زیباترین داستان های کوتاه - دهقان و ارباب
زیباترین داستانک های آموزنده و سرگرم کننده

دهقان و ارباب

دوشنبه 30 شهریور 1388 10:41 ق.ظ

نویسنده : حمید
دهقان پیر، با ناله می گفت:
ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟!
دخترم همه چیز را دوتا می بیند.!

ارباب پرخاش کرد که:
بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می کنی! مگر کور هستی، نمی بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

دهقان گفت:
چرا ارباب می بینم ...
اما ...
چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را «دوتا» می بیند ... ولی دختر من، این همه بدبختی را ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -