تبلیغات
زیباترین داستان های کوتاه - عاقبت تنها ماند
زیباترین داستانک های آموزنده و سرگرم کننده

عاقبت تنها ماند

دوشنبه 6 مهر 1388 03:22 ب.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

اینبار راوی سراینده ی مرثیه ای تلخ است.

تلخ و غمگین

همچون نابخشوده ی برباد رفته

هنوز غمگین و ساکت زیر نور همان مهتابی نشسته

همان نوری که از آن فرشته ی نجات متولد شد و میگفت که تو تنها نیستی

ولی اینبار دلش پر از غم است

خاطرات همچون یک تراژدی دردناک از جلوی چشمانش میگذرد

پسرک مجروحی چرا ؟

چه کسی به دست قدرتمندت تیر زده و اینچنین ساکت شده ای ؟

صدای بیجان است

زیر لب میگوید : پدر ...

من میخندم

نمیدانستم پدر او به دستش تیر میزند و اما متعجبم که پدر ؟؟؟!!!

میگوید:

پدر با تو بودم اما تو بی من بودی

این بود عاقبتم که پر از افسوس و آه و ناله است

به بغل می افتد و فریاد میکشد

آخ دستم...

نمیتوانم به او کمک کنم چون از پشت شیشه به او مینگرم

کنارش نبودم تا درکش کنم هیچوقت

فقط صدایی از او بود و تصویری مبهم

ناله هایش تمام شد

زخم بازویش را که خواهد بست

شاید مادر

دیدی فرشتگانش هم ترکش کردند

عاقبت تنها ماند


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -