تبلیغات
زیباترین داستان های کوتاه - عاشق باش....
زیباترین داستانک های آموزنده و سرگرم کننده

عاشق باش....

جمعه 17 مهر 1388 12:41 ق.ظ

نویسنده : حمید
ارسال شده در: داستان کوتاه ،

قلب دختر از عشق بود ، پاهایش از استواری و دست هایش از دعا

اما شیطان از عشق  و استواری و دعا متنفر بود

پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید . ریسمان

 نا امیدی را دور زندگی دختر پیچید، دور قلب و استواری و دعاهایش

نا امیدی پیله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی

خدا فرشته های امید را فرستاد تا کلاف نا امیدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.

 دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

شیطان می خندید ودور کلاف نا امیدی می چرخید. شیطان بود که می گفت:

 نه باز نمی شود، هیچ وقت باز نمی شود

خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند

پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پیله ای.

اما اگر کرمی می تواند از پیله اش به در آید ، پس انسان نیز می تواند

خدا گفت : نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را

دختر نخستین گره را باز کرد ....... 

و دیری نگذشت که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ای و نه کلافی

هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد ، شیطان مدت ها بود که گریخته بود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -