تبلیغات
زیباترین داستان های کوتاه - ....
زیباترین داستانک های آموزنده و سرگرم کننده

....

دوشنبه 20 مهر 1388 07:26 ب.ظ

نویسنده : محمد

بگذار از قصه بیرون بیایم .
دیگر توان چرخیدن ندارم .
دلم میخواهد قهر کنم . لب ورچینم .
جلوی اشکهایم را نگیرم
. دامن بلند و چین دارم را با دستهایم بگیرم و از سر این رودها بپرم و بگذرم و دور شوم .
بروم یک جایی که "مجنون" نباشد !
که این حکایت دایره وار تمام شود که دیگر نچرخم که دیگر...
آخر تو خدایی ... خدا... !!!
اشاره کنی اگر، مجنون باز می گردد و من دیگر نمی چرخم ... .
تو به من لبخند زدی و گفتی :
"لیلی بمان .قصه ی بی لیلی را کسی نمی خواند "...
من اما خسته شده بودم .
تنهاییم از خودم بزرگتر شده بود...
سالها بود چرخیده بودم!
سالها بود که لیلی بودم و مجنون کسی که می گفت من لیلی اش هستم ،
دلم میخواست او چرخیدنم را می دید ...
بی تابیم را و حرکتم را در مسیر دایره وار زمین در مسیر منحنی زمان .
"مثل زمین که چرخیدن ماه را می بیند
" . آخر تو خدایی ... خدا ... و تو اگر بخواهی ... "
و خدا گفت : چرخیدنت را من تماشا می کنم . لیلی بچرخ !"...
و حالا هزارها سال است که من که لیلی ام ، دارم می چرخم...
مثل گردش نقطه های نورانی در پهنه ی وسیع آسمان "
هزار نقطه ی دوار ..." تا آن روز که " دیگر نه نقطه باشد و نه لیلی "!
و خدا گفت : " لیلی بگرد . گردیدنت را من تماشا می کنم "
" لیلی ! بگرد .
تنها حکایت دایره باقی ست... "...






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 مهر 1388 05:38 ق.ظ